مقاله یادداشت

وقتی “هیچکس” اسم خاص میشود

مقاله ای که در این پایین میخوانید یکی از مجموعه مقالاتی است که در کتاب هیچکس در بوته نقد به ویراستاری امیر کلان در سال ۹۳ منتشر شده است.

تهران، شهریور ۱۳۸۸

 

مفاهیم، نشانه ها و کلمات در هر فرهنگ،پیشینه و تعریف خاص خود را دارند،اما بار معنایی کلمات و مفاهیم تا رسیدن به ما و در مسیر گذشتن از ما به سوی آیندگان یکنواخت و یکسان نیست. خاصیت پویایی زبان در کنار پویایی حیات انسانی باعث می‌شود در گذر زمان برخی واژه ها از گسترە ی یک پهنە ی ادبی حذف شوند واژه های جدیدی به آن پهنه افزوده شوند و یا واژگان دچار تغییر معنایی شوند. ”خیلتاش دررسید، از اسب فرود آمد و شمشیر برکشید” را ما امروز در بیهقی‌خوانی‌هایمان باید با رجوع به توضیحات متن بفهمیم، و گذشتگان اگر مجالی برای حضور در حال حاضر ما می‌داشتند بی‌شک نمی‌توانستند درکی از”در جشن خطوط پیاده و چراغهای زرد، بخند به باد و باده و هر چه بادا باد” داشته باشند. ما امروز ”خیلتاش“ نداریم و ایشان دیروز ”خط پیاده“ نداشتند. اما چنانکه مشخص است زبان ما آنقدر که زندگی‌هایمان در گذر تاریخ تغییر کرده دستخوش دگرگونی نشده است. ما متداوم در کار خلق واژگان جدید نیستیم. آنچه بیشتر در حال رخ دادن است تغییر معنای واژه های از پیش موجود است. برای مثال می‌توان به واژە ی ملت“ اشاره کرد که در ”جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه” معنای ”کیش” و ”آیین“ می‌داد، و از مشروطه به این سو و پیرو   تثبیت ساخت دولت، ”ملت“ جای معادل فارسی ” nation ” را گرفته است.

این تغییرات معنایی در واژگان اغلب به مرور و بطئی رخ می‌دهند و تشخیص لحظە ی تغییر معنای یک واژه عموما کاری دشوار و نه چندان دقیق است. شاید یکی از معدود موقعیت هایی که ما را در بازخوانی این تغییر معنا یاری می‌دهد، و مهم تر از آن یکی از معدود موقعیت هایی که عمل بازمعنادهی واژگان در آن به طور تعمدی رخ می‌دهد، موقعیت های پررنگ شدن تضاد اجتماعی، نظیر جنبش های اجتماعی، در جوامع باشد. در این موقعیت ها اغلب گروه هایی که به دلیل توزیع نامتوازن قدرت در جامعه در جایگاه فرودست قرار داده شده اند سعی می‌کنند با معنا دادن دوباره به واژه ها حداقل جایگاهی برای خود در مجادلە ی کلامی با جایگاه های فرادست فراهم کنند. صاحبان منابع محدود قدرت، ثروت، نفوذ و شهرت در جوامع عموما تمایل به حفظ تملک خود و طرد دیگر گروه های اجتماعی دارند. این طرد در زمینه های مختلف اشکال و درجه های متفاوتی به خود می‌گیرد. از کنار گذاشته شدن گروه های حاشیه ای از روند زایش سرمایه از سرمایه تا حذف ایشان از صفحە ی رسمی بازی سیاست می‌توان این طرد را شاهد بود.

اما آنچه در این مقاله مد نظر ماست طردی است که حتی خواستار حذف صدای گروه های مذکور است. ادبیات و جز سازندە ی آن یعنی واژه ها نیز یکی از همان منابع محدودند؛ شاید حتی ابتدایی‌ترین آن منابع.
فردی یا گروهی که صدایی نداشته باشد چگونه می‌تواند در طلب مطالبه  ای برآید؟ قدرت های رسمی در جامعه اما، تنها مجری این پروژە ی طرد اجتماعی نیستند. اگر آنها با استفاده از ابزار سانسور و رسما غیرمجاز اعلام کردن صدای دیگری به طور آشکار دست به این طرد می‌زنند، صاحبان نفوذ و شهرت ادبی، یا همان کنون ادبی، در هم دستی‌ای ضمنی با دست یازیدن به مفهوم ادبیات و هنر فاخر صداهای فرودست در جامعه را بی‌مقدار و ناشنیدنی می‌کنند، یا حداقل این کاری‌ست که تا پیش از آغاز پروسە ی دموکراتیک ‌شدن رسانه ها -به یمن پیشرفت های تکنولوژیک- می‌کردند و همچنان نیز علاقمند به اجرای آن اند.

سروش لشکری جوان ایرانی تحت فشاری است، بزرگ شده در “پرورشگاه خیابان”، صدایی از بی‌صدایان جامعه. نوشتە ی حاضر نگاهی است به روند بازمعنا دادن واژه ها و فضاهای مفهومی در متون ترانه های او در آلبوم “جنگل آسفالت”. ادعای متن حاضر این نیست که او هشیارانه بر تک‌تک این تغییرات معنایی نظارت داشته، که اصولا تثبیت نبوغ یک  فرد با تز دیدن متن به مثابە ی پدیده ای اجتماعی و برآمده از روابط درون جوامع ناسازگار است. سروش لشکری بی‌شک از هوش سرشاری برخوردار است، اما نه از آن رو که یک تنه تغییردهندە ی واژه ها و بار معنایی سخنانی خاص است، بلکه از آن جهت که معرف چرخش کلامی‌ای است که در هیچ انگاشته شدگان جامعه در حال رخ دادن است.

سروش از آغاز و از انتخاب نام هنری‌اش بازی بازمعنادهی را آغاز می‌کند. انتخاب نام هیچکس توسط او به بازی گرفتن هیچ انگاشته شدن کثیری از افراد جامعه است توسط طبقە ی مسلطی که ندیدن را به عنوان اولین راهکار طرد برگزیده است. در یک مکالمە ی روزمره در پاسخ به پرسش ”چه کسی آنجا بود؟“ یک هیچ‌کس می‌تواند پایاندهندۀ مکالمه باشد. هیچکس اصولا یعنی هیچ‌کس.یعنی فکرت را مشغول نکن. یعنی نقطە ی پایان یک مکالمه. اما سروش از هیچکس شروع می‌کند. هیچ‌کسی که صدا دارد، حرف که هیچ، فریاد می‌زند، شنیده می‌شود و لاجرم به چشم می‌آید. هیچکس تهی‌بودگی را از این واژه ستانده و آن را تبدیل به یک علامت سوال می‌کند. چرا او/آنها هیچ‌کس اند؟ چه بر سر او/آنها آمده؟ او، سروش لشکری ”هیچ کسی“ نیست را تبدیل می‌کند به سروش لشکری هیچکس هست.

بازی از اینجا تازه شروع می‌شود. آنها نه تنها هیچ اند که جامعه با ساز و کار برچسب زنی اش آنان را در حد تفاله ها و پس مانده هایی بی‌ارزش پایین آورده است. در تمام جوامع یکی از کارساز ترین ابزارهای کلامی طرد، برچسب زنی‌ست به این معنا که با استفاده از مفاهیم و نشانه ها و مصادره به مطلوب کردن آنها دلایلی برای طرد و حاشیه ای کردن افراد ساخته می‌شود. فردی که جامعه داغ ننگی بر چهره اش نهاده باشد، برای مثال او را ”تنبل و بی‌عار و بی‌عرضه“ نامیده، طبیعتا باید سر به زیر انداخته از خود خجل باشد. انسان توانا باید خود گلیمش را از آب بیرون بکشد، آن جوانک ”لات، بی‌کار و عالف“، آن ”معتاد گوشە ی خیابان“، آن “زن هرجایی”، آنها یک ”مشت آشغالاند“. در اینجا برچسب زنی و دستاویز‌ شدن به ایدئولوژی فردگرایی برای شانه خالی‌ کردن از مشکلاتی که به واسطە ی ساختارها و نهادها به افراد تحمیل شده اند در یک راستا مورد استفاده قرار می‌گیرند. بر این مبنا این افراد خود مسئول وضعیت خوداند و آشغال ها و تفاله های جامعه اند که جامعه حق دارد به دلیل آزرده خاطرشدن شامه اش، از آنان طلبکار نیز باشد. هیچکس اما برخلاف رویە ی مألوف دست به اعلام برائت از این برچسب نمی‌زند؛ به عکس، او به فریاد از آشغال بودن خود سخن می‌گوید: “من یه آشغالم.”

او حتی جلوتر می‌رود و خدای مصادره شده توسط همان طبقە ی مسلط -که بناست مجازات فردی که خود را تا مرتبە ی یک آشغال فروکاسته است- عهده دار شود نیز به داوری خوانده و او را به شهادت می‌خواند و گاه حتی انگار متهمش می‌کند: “خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم.” و یا جای دیگر هم او که “آشغال” بودن را پذیرفته ابراز بی‌گناهی می‌کند و خدا را هم به شهادت می‌گیرد: ” من بی‌گناهم خدا هم شاهده.” به این ترتیب بازی بر می‌گردد؛ بله! من یک آشغالم اما حضرت جامعه است که مرا اینگونه پرورانده: ” جامعه که ما رو تو خيابون بار آورد / خشونتو ديديم نه يه بار بلکه بارها شد.”

ببين ببين به من دستبند نزن
چرا اينو که می‌زنی بهم ميگی حرف نزن
بذا بگم من يه قربانی از جنگلم
من يه، من يه قربانی از جنگلم

ما بین یه گله گرگ بزرگ شدیم، ما عین یه بچه گرگ خب گرگ شدیم روح بچه سیاه نیس وقت تولد، همون بچهم اما بچه تلف شد.

او از برچسب ”آشغال“بودن خنجری می‌سازد و خون خودزنی‌اش را به گردن جامعه می‌اندازد. او گناه هدر رفتن روح پاک کودک را و آلوده شدنش را به هر برچسبی که جامعه به او نسبت داده به عهدە ی خود جامعه می‌داند و به فریاد می‌خواهد که بگذارند در این مورد سخن بگوید، حتی شده دستبند به دست. شاید در این بین نوعی شانه خالی‌کردن از زیر بار سوژگی نیز به چشم بخورد، شاید به نظر برسد که فرد باید بار خود را به دوش بکشد و مسئولیت زندگی‌اش را خود بپذیرد، اما زیسته در جامعه ای و در قبال حکومتی که متقابلا سعی در ارجاع هر مسئله و مشکلی به فردیت شهروندانش دارد، این کار به نوعی تأکیدی است بر حقوق استیفانشدە ی افراد از جامعه و ابراز دادخواهی و مبارزه ای است که هوشمندانه پرورانده شده است.

نمونە ی دیگری که از بازی با مفاهیم در اشعار سروش لشکری می‌توان ذکر کرد نقشی است که او برای خود در پیشرفت ایران قائل است. به این ترتیب او نه فقط بر مطالبە ی حقوق خود از جامعه پای می‌فشارد که از وظایفش در قبال کشور نیز سخن می‌گوید و دیگران را نیز به بودن پای پیشرفت ایران می‌خواند . اما این بار هم هدف دائم الذکر طبقە ی مسلط یعنی پیشرفت ایران را به مسیر خودش که رپخوانی از پیش مردود توسط حکومت است گره می‌زند. از این طریق انگار نه انگار که مسیرش از زیر زمین می‌گذرد و ربطی به راه های تأیید شدە ی رسمی ندارد، چونان صاحب خانه ای دیگران را نیز به ورود در این راه دعوت می‌کند: “یه درخواس دارم: همه پای پیشرفت ایران باس باشن.”

از سوی دیگر گفتمان های ادبی غالب را نیز که همواره با شعار ”هنر نزد ایرانیان است و بس“ به هنر فاخر خود افتخار می‌کرده تلویحا مخاطب گرفته و خود را – رپ کنی که با زبان غیرتأیید شده و اغلب بی‌ارزش انگاشته شده از سوی ایشان می‌خواند- جزئی از همان ایرانیان صاحب هنر دانسته در قالب یک پارچە ی مام وطن برای غرب شاخ و شانه می‌کشد. او با این لحن مطمئن و محکمش نه تنها راهش را به ده باز کرده است بلکه فی‌ِ المجلس انگار در جمع هم نشینان کدخدا نشسته است.

مهديار آهنگايی می‌سازه که همه غربيا
می‌مونن مبهوت، کم ميارن بعضيا
فکر نمی‌کنم تو اين ايرادی باشه
چون هنر نزد ايرانيانه
خيليا حسوديشون ميشه به من اما
مشکلی نيس، اونا بدشون مياد از اينکه چقد من با
ادبيات و کلمات و ابيات تيريپ دارم.

اما مضاف بر همە ی اینها در ترانە ی ”وطنپرست“، او خود را وارد فضای مفهومی سرباز وطن بودن و جان دادن برای وطن می‌کند. او، هیچکس، شهروند درجە ی دوی جامعه، بی‌بهره از حقوق شهروندی، سخت ترین وظیفە ی شهروندی را متعهدانه به دوش می‌گیرد و چنان هم مرتبە ی گفتمان رسمی از آن سخن می‌گوید که گوش رسمی‌ای هم که آن را می‌شنود دیگر نمی‌تواند بگوید، هی! تو ”آشغال“ از دایرە ی شمول واژە ی ”شهروند“ خارجی! می‌توان ادعا کرد که حداقل در بستر این ترانه، او جزئی از بدنە ی جامعه می‌شود:

سوگند، سوگند
به خون پاک سياوش
به نام ايران و خاکش
که من واسه اين خاک جون مي دم
بيا بيا

من اگه تنها با يه پلاک بمونم زير خاک
بهتر از اينه که از ترس برم زير لاک.

از مجملی که ذکرش رفت می‌توان دید که چگونه ترانه های هیچکس معرف طبقە ی اجتماعی‌ای می‌شود که از سوی گفتمان رسمی و کنون ادبی تا اندکی پیش محکوم به بی‌صدایی بودند. از بازی‌های معنایی او بیش از این می‌توان سخن گفت.می‌توان از سروشی حرف زد که ”جای پیغامش گوش نامحرم نیست“ یا از رسم شاخبازی‌اش حرف زد. مهم ترین نکته و مرکز ثقل تمامی این گفته ها اما این است که هیچکس با بازی‌های زبانی خود، با تغییر و بسط دادن معنای نشانه های زبانی، و با بازمعنادهی به واژگان بر گسترە ی میدان بازی‌های کلامی افزوده است و به جای ادبیات والا و فاخر گوشه نشین دور از جامعه، ادبیاتی خلق کرده که نشانگر واقعیات موجود در پیش چشم همە ی ماست. اگر “وظیفە ی نویسنده آن است که کاری کند تا هیچ‌کس نتواند از جهان بی‌اطلاع بماند و هیچ‌کس نتواند خود را از آن مبرا جلوه دهد”، هیچکس به بهترین وجه این وظیفه را به انجام رسانیده است.

 

به نوشتار فاطمه صدیقی